تبليغاتX
مطرب دل

مطرب دل

مطالب پند آموز ادبی و تاریخی

روزی ابوسعید ابوالخیر به اتفاق یارانش از محله ای می گذشتند که مقداری فضولات چاه فاضلاب را بیرون از خانه ریخته بودند ٬ یاران شیخ بینی خود را گرفته و از محل به سرعت دور شدند ولی شیخ ایستاد و با فضولات صحبت کرد ٬ یارانش از دور شاهد این صحنه بودند ٬ پنداشتند شیخ دیوانه شده .لحظاتی بعد ٬ شیخ به یارانش پیوست و یارانش از او پرسیدند : شیخ چه می کردی ؟

شیخ گفت : با فضولات صحبت می کردم ٬ آنها از شما گلایه داشتند و به من گفتند :

ای شیخ ! ما همان میوه ها و سبزیجات و خوراکی های لطیف و خوشرنگ بودیم که با زحمات زیاد ٬ یارانت ما را از بازار خریداری و به بهترین شکل ممکن بر سر سفره جای دادند ٬ سپس ما را خوردند . فقط چند ساعت با آنها نزدیکی داشتیم که ما را به این روز درآوردند . حالا تو پاسخ بده ! ما باید از آنها فرار کنیم یا آنها از ما ؟ شاگردان شیخ شرمناک سر در گریبان کردند !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:22  توسط محمد اصفهانی  | 

دروتی کانفیلد فیشر می گوید :

مادر فردی نیست که به او تکیه کنیم ٬ بلکه کسی است که ما را از تکیه کردن به دیگران بی نیاز می سازد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:9  توسط محمد اصفهانی  | 

احمد خضرویه (عارف فهیم ) خود آگاهی را به نحوی شگرف٬ ولی ساده چنین بیان می کند :

جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می خوردند .

یکی به تمسخر گفت : خواجه تو در آن میان چه می کردی و کجا بودی ؟

گفت : من نیز با ایشان بودم ٬ اما فرق٬ آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و بر هم می جستند و من می خوردم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می دانستم !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 13:11  توسط محمد اصفهانی  | 

روزی جوجه عقابی مجروح توسط کودکی به مزرعه آورده شد ودر کنار مرغها آغاز به زندگی کرد.بچه عقاب همچون مرغان رفتارمي کرد ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .

سال ها گذشت بچه عقاب بزرگ شد و با گذشت سالها خيلي پير .

روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .

عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»

همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »

عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:5  توسط محمد اصفهانی  | 

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:

هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟

پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: مزخرف !

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور

بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: خب ! مهربونند.

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:3  توسط محمد اصفهانی  | 

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! »

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:2  توسط محمد اصفهانی  | 

ای دوست

دنیا دو روز است

یک روز با تو و یک روز بر علیه تو

پس آن روز که با تو است مغرور مشو و روزی که بر علیه تو است مایوس مباش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 9:49  توسط محمد اصفهانی  | 

یکی از دوستان می گفت :

فرشتگان در دو حالت به حماقت بندگان خدا می خندند:

یکی وقتی خدا می خواهد یکی از بندگان خود را عزیز و بزرگوار نماید ولی همه مردم دست به دست هم دهند و بخواهند آن فرد را ذلیل کنند و یک وقت هم زمانی که خداوند بخواهد فردی از بندگان خود را ذلیل کند و همه مردم بخواهند ایشان را به عزت و مقام برسانند .

آیا به راستی این چنین نیست ؟

به نظر بنده اگر هر کس به قدرت خدا پی برده باشد او نیز از این اعمال مردم خنده اش می گیرد .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 15:22  توسط محمد اصفهانی  | 

روزي مردي دانشمند كه نويسنده اي توانا بودو داستانها و شعرهايش طرفداران بسيار داشت براي نوشتن رمان جديدش به منطقه اي ساحلي رفت تا از سكوت و زيبايي آن منطقه براي نوشتن استفاده كند. يك روز كه براي قدم زدن به كنار دريا مي رفت. از دور مردي را ديد كه به شكل جالبي مي رقصيد و حركاتي شبيه رقص مي كرد. وقتي به او نزديك شد ديد او نمي رقصد بلكه خم مي شود و از روي زمين ستاره هاي دريايي برجا مانده از مد شب گذشته را بر مي دارد و بعد به سوي ساحل مي دود و آنها را به پشت موجها پرت مي كند. نويسنده علت اين كار را از آن مرد پرسيد.آن مرد جواب داد ستاره هاي دريايي تا چند ساعت ديگر كه آفتاب بالا مي آيد مي ميرند و من آنها را به دريابرمي گردانم. آنها از مد شب گذشته مانده اند و حالا زمان جزرشده وآنها به دريا بازنگشته اند. نويسنده از آن مرد پرسيد: مگر نمي بيني اين ساحل هزاران كيلومتر امتداد دارد، و تلاش تو براي اين همه ستاره دريايي كه در سراسر ساحل مانده اند مؤثر نيست.آن مرد بدون آنكه جوابي بدهد. خم شد و ستاره دريايي ديگري را برداشت. به سوي ساحل دويد و آن را به پشت موج هاي خروشان انداخت. و بعد برگشت و گفت براي اين يكي كه مؤثر بود!..

 نويسنده وقتي به كلبه اش برگشت تمام مدت به فكر آن جوان و كارش بود. صبح روز بعد از خواب بيدار شد و به ساحل رفت و همراه با آن جوان تمام روز مشغول پرتاب كردن ستاره هاي دريايي درآب شد.

هر يك ازما اگرستاره دريايي خود را پيدا كنيم و تا جايي كه مي توانيم مؤثر باشيم شايد بتوان اميدوار بود كه در قرن بيست و يكم جهاني داشته باشيم انساني تر ، جهاني در صلح و آرامش و رفاه و عدالت براي همه انسان هاايثاركردن وتأثيرگذاري و زندگي كردن جنبه هايي از پتانسيلها و ارزشهاي وجودي خود در ارتباط با ديگران به زندگي انسان معني ديگري مي دهد. كساني كه براي كمك به انسان هاي ديگر مي ايستند خود انسان هاي ارزشمندي هستند. داشتن يك رويا و يا يك چشم انداز در مورد آينده زندگي انساني مان به ما انرژي و تواني مضاعف براي زيستن مي دهد و اين زماني اتفاق مي افتد كه قدرِ داشته هاي خود را بدانيم.

برگرفته از وبلاگ عشق است .....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 9:34  توسط محمد اصفهانی  | 

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست. زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.اين متن را براي همه کساني که والديني مسن دارند بفرستيد. به يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 10:14  توسط محمد اصفهانی  | 

آقا نگاهت جاي آهو هاست مي دانم          

دستان پاکت مثل من تنهاست مي دانم

آقا دلت در هيچ ظرفي جا نمي گيرد

جاي دل تو وسعت درياست مي دانم

آقا اگر تو بر نمي گردي، دليل آن

در چشم هاي پر گناه ماست مي دانم

جاي سر انگشتان پور نورت، در اين ظلمت

مانند رد باد بر شن هاست مي دانمبيا مهدي

اي کاش برگردي که بعد از اين همه دوري

يک باره حس بودنت زيباست مي دانم

کي باز مي گردي، برايم بودن با تو

زيبا ترين آرامش دنيا ست مي دانم

تو باز مي گردي. اگر امروز نه ، فردا

از آتشي که در دلم پيداست، مي دانم

سالي گذرد بي تو، مرا روز، بيا

جان سوخت، تو اي شعله جان سوز بيا 

لبريز شده کاسه صبرم بي تو

اي از همه غايب اي دل افروز بيا

 

برگرفته شده از : نشريه شميم يار

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:33  توسط محمد اصفهانی  | 

من پروردگار هستم و امروز به همه مشكلات تو رسيدگي مي كنم. به ياد داشته باش كه من هيچ نيازي به تو ندارم. چنانچه زندگي تو را در موقعيتي قرار داد كه در توان تو نبود، پس هيچ كوششي براي حل آن نكن. فقط آن را به من واگذار كن و در صندوق! نامه اي به خداوند بيانداز!!

·        گره همه آن مشكلات باز خواهد شد، البته در مجراي زماني من. زماني كه آن را به صندوق انداختي با نگراني و دلواپسي هاي خود بر آن تمركز نكن . در عوض، به همه چيز هاي خوبي كه داري فكر كن. چيزهايي كه موهبت هاي زندگي محسوب مي شوند.

·        چنان كه خود را در ترافيك سنگين خيابان يافتي كه هيچ گونه راه فراري ندارد، نااميد نشو. بدان مردمي در اين جهان زنگي مي كنند كه حتي داشتن اتوميل شخصي و رانندگي كردن را در خواب هم نمي بينند.

·        چنان چه يك روز كاري را سپري كردي، به كسي فكر كن كه چند سال است بيكار است.

·        چنانچه در روابط عاطفي خود دچار ياس و نااميدي شدي، به كسي فكر كن كه هيچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشيده است.

·        اگر غصه مي خوري كه تعطيلات آخر هفته خراب شده است، به زني فكر كن كه براي سير كردن شكم بچه هايش هفت روز هفته را روزي 12 ساعت در حال انجام كاري طاقت فرساست.

·        اگر اتومبيلت در وسط جاده خراب شد و تو كيلومترها دور تر از شهر مانده اي، به شخصي فكر كن كه معلول و ناتوان است و در آرزوي پياده روي.

·        چنانچه در آينده موي سپيدي بر سرت ديدي، به زني فكر كن كه مبتلا به سرطان است و در حال شيمي درماني و آرزوي نگاه كردن در آينه و مرتب كردن موهايش را دارد.

·        اگر به خاطر اينكه فكر مي كني پدر و مادرت به تو بي مهري كردن، نسبت به آنها بي احترامي مي كني ،به دختر بچه يتيمي فكر كن كه در حسرت ديدن پدرش حتي در خواب است.

·        چنانچه از غذاي هاي لذيذ زده شده اي به خانواده اي فكر كن كه شب با شكم گرسنه سر بر بالين مي گذارند.

·        اگر دكوراسيون منزلت مطابق مد روز نيست ،به مردي فكر كن كه هر چه تلاش مي كند نمي تواند حتي چندين سال يك بار فرشي ساده براي خانواده اش تهيه كند.

·        اگر دچار ضرر و زيان شدي و هميشه  قصدت اذيت كردن ديگران بوده ، از خودت پرسيده اي كه هدف و مقصودت در اين زندگي چيست؟

·        شكر گزار باش زيرا افرادي در اين كره خاكي زيسته اند كه حتي فرصت دوباره اي نداشته اند و خيلي زود چشم از اين دنيا فروبسته اند.شايد لحظاتي ديگر   نوبت تو  باشد.

·        پس سعي كن از نعمتهايي كه به تو داده ام درست استفاده كني .اگرچه بعضي اوقات مرا فراموش مي کني ولي بدان من هميشه به يادت هستم.

·        اگر خود را قرباني جهالتها، حقارت ها، تند خويي ها و سستي هاي ديگران يافتي به ياد داشته باش كه:

ممكن بود تو خود يكي از آن ها باشي
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:55  توسط محمد اصفهانی  | 

مبعث پیام آور خوبیها بر همه دوستدارانش مبارکباد .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 14:49  توسط محمد اصفهانی  | 

  • محبت نردبان رفعت است .
  • بهترین سیاست صداقت است .
  • کوتاهترین لذتها شیرین ترین لذتهاست .
  • خنده فکر را قوی و بدن را توانا می سازد .
  • چشم به مال مردم نداشته باش تا در دوستی تو بکوشند .
  • زندگی دریای متلاطمی است که قطب نمای آن محبت است .
  • نعمت های خود را بشمار نه محرومیتهای خود را .
  • تمام آرزوها دم مرگ زنده می شوند .
  • نیک نامی از کمر بند زرین بهتر است .
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 12:50  توسط محمد اصفهانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 22:37  توسط محمد اصفهانی  | 

چهار شمع به آرامی می سوختند. محیط پیرامون آن ها آنقدر آرام بود که صدای آن ها شنیده میشد.شمع اول گفت:( من صلح هستم! بنابراین هیچ کس نمی تواند مرا روشن نگه دارد، یقین دارم که به زودی خاموش خواهم شد...) شعله آن به سرعت کم شد و سپس خاموش شد. دومی گفت:( من ایمان هستم! احساس می کنم دیگر کسی وجود مرا ضروری نمی داند، پس لزومی ندارد بیش از این شعله ور بمانم .) وقتی سخنش به پایان رسید نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.نوبت به شمع سوم که رسید با ناراحتی گفت : ( من عشق هستم! من دیگر قدرت روشن ماندن را ندارم. مردم مرا کنار گذاشته و اهمیت مرا درک نمی کنند. آن ها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین  کسانشان را هم فراموش کرده اند.) و طولی نکشید که او هم خاموش شد. ناگهان پسرکی وارد اتاقشد و دید که از ۴ شمع ۳ تای آن ها خاموش هستند. پسرک با خود گفت : چرا شما روشن نیستید؟شما قرار بود تا وقتی تمام می شوید روشن بمانید. سپس شروع به گریه کردن کرد.در این هنگام شمع چهارم گفت: نگران نباش! تا زمانی که من روشن هستم توسط من می توانی آن۳ شمع دیگر را هم دوباره روشن کنی. *** من امید هستم *** . پسرک با خوشحالی شمع امید را برداشت و ۳ شمع دیگر را روشن کرد . شعله ی امید شعله ایست که نباید در زندگیمان خاموش شود ... حالا امید، عشق، صلح و ایمان را باز خواهیم داشت...( برگرفته از یک وبلاگ )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 15:16  توسط محمد اصفهانی  | 

خواجه مظفر از عالمان خراسان بود و اعتقادى به شيخ ابوسعيد نداشت. روزى در جمعى گفت: ((كار ما با شيخ ابوسعيد آن چنان است كه پيمانه با ارزن. يك دانه، شيخ ابوسعيد باشد و باقى منم .)) مريدى از مريدان‏-يعنى اگر ابوسعيد را با من بسنجند، او مانند يك دانه ارزن در يك پيمانه است و باقى پيمانه منم. شيخ آن جا حاضر بود . چون سخن خواجه مظفر را شنيد، برخاست و پيش شيخ آمد و آنچه از خواجه مظفر شنيده بود، باز گفت .
شيخ گفت برو و با خواجه مظفر بگوى كه آن يك دانه هم تويى، ما هيچ چيز نيستيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 13:2  توسط محمد اصفهانی  | 

خداى تعالى وحى فرستاد به داود (ع) كه (( مرا در دل بندگانم، دوست گردان.)) گفت: ((چگونه دوست گردانم؟ )) گفت: ((فضل و نعمت من به ياد ايشان آر كه از من جز نيكويى نديده‏اند . ))
و وحى فرستاد به يعقوب كه دانى چرا يوسف را چندين سال از تو جدا كردم؟ گفت: (( نمى‏دانم.)) وحى آمد: از آن كه گفتى ((ترسم كه گرگ، وى را بخورد ))اى يعقوب!چرا از گرگ ترسيدى و به من اميد نداشتى، و از غفلت برادران وى بينديشيدى و از حفظ من نينديشيدى .
و يكى از پيامبران به قوم خود گفت: ((اگر شما آنچه من مى‏دانم، بدانيد، بسيار بگوييد و اندك بخنديد و به صحرا شويد و دست بر سينه زنيد و زارى كنيد .)) پس جبرئيل بيامد و گفت: خداى تعالى مى‏گويد: ((چرا بندگان مرا نوميد مى‏كنى از رحمت من؟ )) پس آن پيغامبر، بيرون آمد و مردم را اميدهاى نيكو داد از فضل خداى تعالى .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 7:36  توسط محمد اصفهانی  | 

مردى نشسته بود و گريه مى‏كرد . كسى بر او گذشت و علت زارى او را پرسيد . مرد گريان به سگ خود اشاره كرد و گفت: بر اين سگ مى‏گريم كه در حال جان دادن است . اين سگ، خدمت‏ها به من كرد. روزها، همراهم بود و شب‏ها بر در خانه‏ام پاسبانى مى‏كرد . اكنون كه چنين افتاده است، مرا چنين گريان كرده است . مرد رهگذر گفت: آيا زخمى خورده است؟ گفت: نه . گفت: پير شده است؟ گفت: نه . گفت پس چرا چنين رنجور است . مرد در همان حال گريه و زارى گفت: گرسنگى، امانش را بريده است . مرد گفت: مى‏بينم كه در دست كيسه‏اى دارى . آيا در آن نان نيست؟ گفت: هست . گفت: چرا از اين نان نمى‏دهى كه از مرگ برهد؟ گفت: بر مرگ او گريه مى‏كنم؛ اما نان به او نمى‏دهم . هر چه خواهى اشك مى‏ريزم، ولى نان خويش را از جان سگ بيش‏تر دوست دارم. اشك، رايگان است، اما نان، قيمت دارد . رهگذر گفت: ((چه تيره بخت مردى، هستى كه قيمت نان را بيش از بهاى اشک مى‏دانى .))

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:7  توسط محمد اصفهانی  | 

لقمان حكيم رضى الله عنه پسر را گفت: ((امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنويس . شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛ آن گاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور .))
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند . دير وقت شد و طعام نتوانست خورد . روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد . روز چهارم، هيچ نگفت . شب، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد و نوشته‏ها بخواند. پسر گفت: امروز هيچ نگفته‏ام تا برخوانم. لقمان گفت: ((پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت، آنان كه كم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى . ))

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:3  توسط محمد اصفهانی  | 


مردى از جايى مى‏گذشت . ديد كه جوانى به زير درختى آرميده است . چون نيك نظر انداخت، مارى را ديد كه به سوى جوان مى‏رود. تا به او رسد، مار در دهان خفته خزيد . آن مرد، پيش خود انديشيد كه اگر جوان را از واقعه، آگاه كند، همان دم از بيم مار، جان خواهد داد . چاره‏اى ديگر انديشيد . چوبى برداشت و بر سر و روى جوان خفته زد . مرد جوان از خواب، جست . تا به خود آيد، چندين چوب خورد؛ آن چنان كه از پاى در آمد و حال او دگرگون شد . بدين بسنده نكرد و جوان را چندين سيب پوسيده كه زير درخت افتاده بود، خوراند . جوان به اجبار سيب‏ها را مى‏خورد و آن مرد را دشنام مى‏داد و مى‏گفت: (( چه ساعت شومى است اين دم كه گرفتار تو شده‏ام . مرا از خواب ناز، به در آوردى و چنين شكنجه مى‏دهى .)) مرد به گفتار جوان، وقعى نمى‏نهاد، و مى‏زد و مى‏خوراند. تا آن كه جوان هر چه در اندرون داشت، قى كرد و بيرون ريخت. در حال قى كردن: مارى را ديد كه از دهان او بيرون جست . چون مار بديد، دانست كه اين جفا از چيست و اين چه ساعت مباركى است كه به چشم مرد عاقل آمده است . مرا را ثنا گفت و خدمت كرد و شكر راند.
پس اى عزيز!بسا رنج و شكنجه كه تو را سود است نه زيان، تا مارى كه در درون تو است، بيرون جهد و بر تو زخم نزند.

برگرفته از: الفرج بعد الشدة، طبع مصر، ج 1، ص 48 47 و مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات 18781889، با اندكى تغيير، به نقل از بديع الزمان فروزانفر، مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص 612 . 
مولوى در دفتر دوم مثنوى، ابيات زير را در طليعه حكايت بالا آورده است:

 اى ز تو هر آسمان‏ها را صفا -------------------- اى جفاى تو نكوتر از وفا

ز آن كه از عاقل جفايى گر رسد ----------------- از وفاى جاهلان آن به بود

گفت پيغمبر عداوت از خرد ---------------------- بهتر از مهرى كه از جاهل رسد 

مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات 7 1875 .
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 8:23  توسط محمد اصفهانی  | 


مردى روستايى، گاو خود را در آخور بست و به سراى خود رفت . شيرى آمد، گاو را خورد و در جاى او نشست . مدتى گذشت . مرد روستايى به آخور آمد تا گاو را آب و علف دهد . آخور چنان تاريک بود كه روستايى ندانست كه در جاى گاو، شيرى درنده نشسته است . بر سر شير آمد و دست بر پشت او مى‏كشيد و مى‏نواخت.
شير در زير نوازش‏هاى دست روستايى، به خنده افتاد و پيش خود گفت: راست است كه مى‏گويند آدميان، دوست مى‏رانند و دشمن مى‏نوازند . اگر مى‏دانست كه چه كسى را مى‏نوازد، زهره‏اش پاره مى‏شد و جان مى‏داد.
آرى، آدمى گاه آرزوى چيزى يا كسى را مى‏كند كه اگر حقيقت آن چيز يا كس را مى‏دانست و مى‏شناخت، مى‏گريخت، و چون دشمن خويش را نمى‏شناسد، گاه عمر خود را در خدمت او صرف مى‏كند، و در همه عمر عاشق او است!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 14:15  توسط محمد اصفهانی  | 


مورچه‏اى بر صفحه كاغذى مى‏رفت . از نقش‏ها و خطهايى كه بر آن بود، حيرت كرد . آيا اين نقش‏ها را، كاغذ خود آفريده است يا از جايى ديگر است؟ در اين انديشه بود كه ناگاه قلمى بر كاغذ فرود آمد و نقشى ديگر گذاشت . مور دانست كه اين خط و خال از قلم است نه از كاغذ . نزد مورچگان ديگر رفت و گفت: مرا حقيقت آشكار شد . گفتند: كدام حقيقت؟ گفت : بر من كشف شد كه كاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است . ما چون سر به زير داريم، فقط صفحه مى‏بينيم؛ اگر سر برداريم و به بالا بنگريم، قلمى روان خواهيم ديد كه مى‏چرخد و نقش و نگار مى‏آفريند .
در ميان مورچگان، يكى خنديد . سبب را پرسيدند . گفت: اين كشف بزرگ را من نيز كرده بودم؛ ليك پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات، دانستم كه آن قلم نيز، اسير دستى است كه او را مى‏چرخاند و به هر سوى مى‏گرداند . انصاف بده كه كشف من، عظيم‏تر و شگفت‏تر است .
همگان اقرار دادند به بزرگى كشف وى . او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئيس فيلسوفان خواندند. چه، تاكنون مى‏پنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم يافتند كه آفريدگار نقش‏ها، نه كاغذ و نه قلم است؛ بلكه آن دو خود اسير ديگرى‏اند .
اين بار، مورى ديگر گريست . موران، سبب گريه‏اش را پرسيدند . گفت: عمرى بر ما گذشت تا دانستيم نقش را قلم مى‏زند نه كاغذ . اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نيز اسير است، نه امير . ندانم كه آيا آن اميرى كه قلم را مى‏گرداند، به واقع امير است، يا او نيز اسير امير ديگرى است و اين اسيران، كى به اميرى مى‏رسند كه او را امير نيست؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 14:3  توسط محمد اصفهانی  | 


خسته و رنجور، به مسجدى رسيد . داخل شد . وضويى ساخت و دو ركعت نماز خواند. سپس به گوشه‏اى رفت تا قدرى بياسايد .اما سر و صداى بچه‏ها، توجه او را به خود جلب كرد . چندين كودك از معلم خود، درس مى‏گرفتند و اكنون وقت استراحت آنها بود. بچه‏ها، در گوشه و كنار مسجد، پراكنده شدند تا چيزى بخورند يا استراحتى بكنند.
دو كودك، در نزديك شبلى، نشستند و هر يك سفره خود را گشود. يكى از آن دو كودك كه لباسى نو و تمييز داشت و معلوم بود كه از خانواده مرفهى است، در سفره خود نان و حلوا داشت . كودك ديگر كه سر و وضع خوبى نداشت، با خود، جز يك تكه نان خشك نياورده بود . كودك فقير، نگاهى مظلومانه به سفره كودك منعم انداخت و ديد كه او با چه ولعى، نان و حلوا مى‏خورد . قدرى، مكث كرد؛ ولى بالاخره دل به دريا زد و گفت: نان من خشك است، آيا از آن حلوا، كمى به من هم مى‏دهى تا با اين نان خشك، بخورم؟
- نه، نمى‏دهم.
- اما اين نان خشك، بدون حلوا، از گلوى من پايين نمى‏رود!
- اگر از اين حلوا به تو بدهم، سگ من مى‏شوى؟
- آرى، مى‏شوم.
- پس تو حالا سگ من هستى؟
- بله، هستم .
- پس چرا مثل سگ‏ها، صدا در نمى‏آورى؟
پسرك بيچاره، پارس مى‏كرد و حلوا مى‏گرفت و همين طور هر دو به كار خود ادامه دادند تا نان و حلوا تمام شد و هر دو رفتند كه به درس استاد برسند.
شبلى در همه اين مدت، مى‏نگريست و مى‏گريست . دوستانش كه او را در گوشه مسجد يافته بودند، كنارش نشستند و از علت گريه او پرسيدند .شبلى گفت: ((ببينيد كه طمع چه بر سر مردم مى‏آورد!اگر اين كودك فقير، به همان نان خشك خود قناعت مى‏كرد و به حلواى ديگرى، طمع نمى‏بست، سگ ديگران نمى‏شد و خود را چنين خوار نمى‏كرد!))
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 13:55  توسط محمد اصفهانی  | 


ميلادنور چشم علی و عزيز زهرای اطهر بر همه دوستان مبارک باد .


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 14:31  توسط محمد اصفهانی  | 


حبيب عجمى از عارفان نخست اسلامى است . در عرفان و تصوف، مقامى بلند دارد و در درس حسن بصرى حاضر مى شد . به گفته عطار نيشابورى در كتاب تذكرة الاولياء:
روزى حبيب عجمى، پوستين خود را در بيرون خانه در آورد و كنارى گذاشت و داخل خانه شد تا وضويى بسازد . در خانه بود كه حسن بصرى به در خانه او رسيد . پوستين حبيب را ديد و شناخت . از بيم آن كه مبادا جامه پوستين حبيب را ببرند، ايستاد و منتظر شد تا حبيب از خانه بيرون آيد .
حبيب از خانه بيرون آمد و حسن بصرى را ديد كه بر در سراى او ايستاده است . سلام كرد . حسن پاسخ گفت . حبيب پرسيد: چرا اين جا ايستاده اى؟ حسن گفت: اين پوستين را به اعتماد چه كسى اين جا گذاشته اى و رفته اى؟ حبيب گفت: (( به اعتماد خدايى كه گذر تو را به اين جا انداخت تا بايستى و پوستين مرا مواظبت كنى . ))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 12:25  توسط محمد اصفهانی  | 


گويند شغالى، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روى خويش را آراست و به ميان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها زدند .
شغال از ميان آنان گريخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛ اما گروه شغالان نيز او را به جمع خود راه ندادند و روى خود را از او بر مى گرداندند .
شغالى نرمخوى و جهانديده، نزد شغال خودخواه و فريبكار آمد و گفت: (( اگر به آنچه بودى و داشتى، قناعت مى كردى، نه منقار طاوسان بر بدنت فرود مى آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر مى انگيختى . آن باش كه هستى و خويشتن را بهتر و زيباتر و مطبوع تر از آنچه هستى، نشان مده كه به اندازه بود، بايد نمود.))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 12:4  توسط محمد اصفهانی  | 


شيخ ابوسعيد، يكبار به طوس رسيد، مردمان از شيخ خواستند كه بر منبر رود و وعظ گويد . شيخ پذيرفت . مجلس را آراستند و منبرى بزرگ ساختند. از هر سو مردم مى آمدند و در جايى مى نشستند .چون شيخ بر منبر شد، كسى قرآن خواند. جمعيت، همچنان ازدحام مى كردند تا آن كه ديگر جايى براى نشستن نبود. شيخ همچنان بر منبر نشسته بود و آماده سخن. كسى برخاست و فرياد برآورد: خدايش بيامرزد هر كسى را كه از جاى خود برخيزد و يك گام فراتر آيد . شيخ چون اين بشنيد، گفت: (( و صلى الله على محمد و آله اجمعين.)) و از منبر فرود آمد . گفتند: يا شيخ!جمعيت از دور و نزديك آمده اند تا سخن تو بشنوند؛ تو ترك منبر مى گويى؟ گفت: (( هر چه ما مى خواستيم كه بگوييم و آنچه پيامبران گفتند، همه را آن مرد به صداى بلند گفت . مگر جز اين است كه همه كتب آسمانى و رسالت پيامبران و سخن واعظان، براى اين است كه مردم، يك گام پيش نهند؟ )) آن روز، بيش از اين نگفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 12:3  توسط محمد اصفهانی  | 

گويند در بنى اسرائيل، مردى بود كه مى گفت: من در همه عمر، خدا را نافرمانى كرده ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ام . اگر گناه، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند، پس چرا ما را كيفرى و عذابى نمى رسد!؟
در همان روزها، پيامبر قوم بنى اسرائيل، نزد آن مرد آمد و گفت: (( خداوند، مى فرمايد كه ما تو را عذاب هاى بسيار كرده ايم و تو خود نمى دانى!آيا تو را از شيرينى عبادت خود، محروم نكرده ايم؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ايم؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ايم؟ عذابى بزرگ تر و سهمگين تر از اين مى خواهى؟ ))

-برگرفته از: جامى، نفحات الانس، در ذكر حال عبدالله بن خبيق .

نيست در عالم ز هجران تلخ تر           هر چه خواهى كن و ليكن آن مكن

       -ديوان شمس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 14:43  توسط محمد اصفهانی  | 


دزدى به خانه احمد خضرويه رفت و بسيار بگشت، اما چيزى نيافت كه قابل دزدى باشد . خواست كه نوميد بازگردد كه ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت:اى جوان!سطل را بردار و از چاه، آب بكش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چيزى از راه رسيد، به تو بدهم؛ مباد كه تو از اين خانه با دستان خالى بيرون روى!دزد جوان، آبى از چاه بيرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد . كسى در خانه احمد را زد . داخل آمد و 150 دينار نزد شيخ گذاشت و گفت اين هديه، به جناب شيخ است . احمد رو به دزد كرد و گفت: دينارها را بردار و برو؛ اين پاداش يك شبى است كه در آن نماز خواندى . حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضايش افتاد. گريان به شيخ نزديک تر شد و گفت: تاكنون به راه خطا مى رفتم . يک شب را براى خدا گذراندم و نماز خواندم، خداوند مرا اين چنين اكرام كرد و بى نياز ساخت. مرا بپذير تا نزد تو باشم و راه صواب را بياموزم. كيسه زر را برگرداند و از مريدان شيخ احمد گشت .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 14:40  توسط محمد اصفهانی  |